شهید سید محمد موسوی : سلام مرا به رهبر عزیزم برسانید

 شهید والامقام سيد محمد موسوي درسال 1343در روستاي الارز از توابع شهرستان بهشهر در خانواده اي مذهبي، ديده به جهان گشود، وي فردي با اخلاص، متقي، بسيار شكيبا، تودار، بود.شهيد سيد محمد موسوي از روستاي شهيد پرور الارز كه از همرزم و همسنگر من درجبهه ها بوده ، بارها و بارها چه اعزام به جبهه (مناطق جنوب )و چه ترخيص از جبهه ها با هم بوديم . با چشمان خودم ديدم مادر شهيد ، هر زماني كه شهيد سيد محمد به جبهه ها اعزام      مي شد هنگام خداحافظي مادرش بجاي صورت سيد محمد ، گلويش را مي بوسيدوبغض گلويش را مي گرفت و ناي صحبت كردن نداشت و چند قدم بدرقه اش مي كرد و با زير لب دعاي خير    بدرقه اش مي نمود و با سكوتش دل هر كسي را آتش مي زد و گاهي در پنهاني اشك بر گونه هايش روان مي شد و فوراً پاكش مي كرد و مي گفت به خدا سپردمت ، به من مي گفت ، بعد از خدا ،جان تو، جان سيد محمد جان. چهار سال گذشت و آخرين بار بود كه بيش از سيزده ماه جبهه هاي جنوب بوديم و بارها و بارها مجروح شده بود با هم به شهرستان برگشتيم تا عرقش خشك نشده بود كه از سپاه استان فكس  كردند كه حضور  مسئول تعاون سپاه گرگان و شهرستانهاي تابعه استان ،در جبهه هاي جنوب نياز فوري والزامي است و مسئول تعاون سپاه گرگان به دلايلي از اعزام منصرف شد وشهيد داوطلبانه جايگزين ايشان شد . شهيد عاشقانه با عجله فراوان جهت گرفتن حكم مأموريت به دبيرخانه سپاه مراجعه نموده و بعلت ازدياد مراجعات، سريعاًً به  دفتر بسيج سپاه آمده و از من خواست كه حكم مأموريت را تايپ نمايم و من مشغول تايپ بودم كه گفت : « داداش من را عفو كن  من به محض رسيدن به جبهه سريع بر مي گردم يعني افقي؟! » .  من متوجه منظورش نشدم ،مجدد فرمود:" من عمودي مي روم افقي برمي گردم ".من هم شوخي ام گرفته بود، گفتم: بادنجان بم آفت نداره.انشاء الله صحيح و سالم بر مي گردي و ديدم ناراحت شدگفت:«اين بار غير از گذشته است»وگفتم اگر رفتي بهشت ، انگشت كوچكم را بگير وحكم مأموريت را به ايشان دادم .       ديدم چهره نوراني و عرفاني پيدا كرده بود و من هم منقلب شده بودم و نگاهش يك نگاه ديگر و خداحافظي اش يك خداحافظي ديگر شده بود و رفت.بعداز دو سه روز، دركربلاي پنج ، در حاليكه مشغول جمع كردن اجساد شهدا بود توپ دشمن به سر ايشان اصابت مي كند و درجا شهيد مي شود .            مراسم سومين روز شهادتش  بود ديدم مادرش در جمع عزاداران نشسته به صورت آرام اشك مي ريزد و من راصدا زد ،  من رفتم جلو گفت: موقع حداحافظي يادته چرا از من سؤال نكردي كه بجاي صورت چرا گلويش را مي بوسم وگفتم خوب چرا؟  « من خواب فرزندم (شهيد سيد محمد) را چهار سال قبل از شهادتش ديدم كه با دشمنان امام حسين (ع) مي جنگد و در خاك كربلا و در راه امام حسين (ع) شهيد شده و سر در بدن ندارد، بخاطر همين بود كه هر زمان كه مي خواست با شما به جبهه بره من جوري با ايشان خداحافظي مي كردم كه فكر مي كردم اين آخرين وداع است و هميشه همانطور كه در خواب ديده بودم حس مي كردم و بخاط همين ، هميشه گلويش را مي بوسيدم. و ديديد كه ايشان مثل امام حسين (ع) بي سر بود. راهش شاد و يادش گرامي باد .به نقل از همرزم شهید: سيد زين العابدين موسوي

فرازي از وصيت ‌نامه:

سلام مرا به رهبر عزيزم برسانيد و بگوئيد تا آخرين قطره خونم سنگر اسلام را ترك نخواهم كرد و با خدا پيمان مي‌بندم در تمام عاشوراها و در تمام كربلاها سنگرم را خالي نكنم.

و اي خواهران عزيزم، زينب وار باشيد و زينب گونه عمل كنيد و پيام رسان خونم و خون شهيدان به نسلهاي آينده باشيد.

خون سرخت  در  ره  او  ريخته              روح پاكت تا سما فرهيخته

دل به جانان حي سبحان داده اي              روي  قلبت مهر او آويخته

به نقل از وبلاگ قافله نور